ناگهان از خواب پریده بود پنجره باز بود دست بزرگ زمختی از لبه پنجره بسویش درازشده بود آنطرف دیوار مه سیاه وغلیظ بود داشت میدوید به طرف انتهای دشت پاهای برهنهاش توی لجن سرد فرو میرفت تاریکی را دید که پا به پایش میدوید وماه هم درست رویسرش میدویدحتی علف های اطرافش هم با اومیدویدند و درختهای آن دورها و ذرات معلق دورسرش همتا جاییکه دیگر زمین زیرپایش و هوای داخل ریه ها و خون غلیظ توی قلب و تک تکسلولهای مغزش با او میدویدند در حالیکه آن انتها دورتر و دورتر میشد وسیاهی غلیظترجوری که تمام وجودش را پر میکرد و سرریز میشد توی دشت و به آسمان میپاشید و اینطورشده بود که همه آنها باهم با احساس تازه آشنایشان به سوی آن انتهایی که ژرفتر میشد به شتابمیدویدند ..
ما را در سایت ای پاییز ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 144