ابراهیم! من امروز آنجا به آن دیوار زرد تکیه داده بودم وآن روبرو همه آنپوچهای زجرآورایستاده بودند ولوله مبتذلی از درون وقارشان به هوا برخاسته بود زمانکش می آمدو زمین چندین هزار بار برگرد خویش چرخیدو از سویشان سنگینی آن سستی ها همچونکوههایی عظیم برشانه هایم مینشست ، من دیدم که ذرات وجودم بیتابانه از منمیگریختند و روحم به آرامی تبخیر میشد ناگهان دنیا فراخشد و آسمان زمین را بلعید و نور شدیدی همه آن چیزها را در خود فرو برد و محو شدم ..
ما را در سایت ای پاییز ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171