ابراهیمدست زمختشو رو سرخیسش گذاشت و ساکت موند .. درخت جان بلد نبود امیدواری بده ولیموهای خیسشو هیچوقت خشک نمی کرد میذاشت همونطوری بمونه .. ابراهیم عادت داشت حرفاشوتوی تاریکی بزنه وقتیکه اون ذرات ولگرد نورهای مخفیشونو تو سیاهی به اون غلیظی بههر طرف می تابوندن و به هیچ هم فکر نمی کردن .. اینطور که در سیاهی آمیختند وجان ها راگداختند ،
ما را در سایت ای پاییز ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142